تبليغاتX
کهف الشهداء - دعای سفره عقد
و اذ اعتزلتموهم و ما یعبدون الا الله فأوواالی الکهف ینشر لکم ربکم من رحمته و یهیئ لکم من امرکم مرفقا

 

همه خوشحال بودند. سیب های سرخ به روی مهمانها لبخند میزدند. همه چیز ساده و بی آلایش بود. تا چند لحظه دیگر خطبه عقد خوانده می شد. «علی» عرق پیشانیش را با دستمال سفیدی پاک کرد. دلش می خواست چیزی به عروس بگوید اما تردید اجازه نمی داد.

همه فکرهایشان را کرده بود. پیش از مراسم خیال می کرد به سادگی حرفش را خواهد گفت. اما وقت داشت می گذشت و خطبه عقد در حال آغاز بود. دل به دریا زد و گفت:

« ... شنیده ام که عروس در مراسم عقد هر چه ازخدا بخواهد، حاجتش برآورده میشود!»

سرانجام حرف دلش را گفته بود. عروس نگاهش کرد . پرسید: «چه آرزویی داری؟»

به مشکل ترین قسمت سخن اش رسیده بود. یا باید حالا میگفت یا هیچ وقت!

« اگر علاقه ای به من دارید و به فکر خوشبختی من هستید لطف کنید از خدا برایم شهادت بخواهید!»

عروس گیج شد. خیال می کرد همه آنچه که می بیند و می شنود در خواب اتفاق می افتد. اما حضور عالم عالیقدر حقیقت داشت.

همانطور که آینه و شمعدان و سفره عقد و نجوای زنها و صلوات مردها حقیقت داشت.

یک لحظه به خود لرزید. اما «علی» چند بار آهسته و با التماس قسم خورد و عروس هنگامی که داشت خطبه خوانده می شد، از خداوند برای علی و خودش شهادت خواست. آن وقت با چشمانی پراشک علی را نگاه کرد. علی از طرز نگاه او فهمید که دعای خیر درباره اش انجام گرفته است. برای همین نفس راحتی کشید و خوشحالی به چهره اش دوید.

نه تنها داماد این مجلس، بلکه تمامی پاسدارانی که در آنجا حضور داشتند و آیت الله مدنی که خطبه عقد را می خواند، به آرزویشان رسیدند.

 

نامه دختر سردار شهید تجلایی به پدرش

 

برگرفته از وب سایت http://hadmin.blogfa.com

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/04/10ساعت 11:41  توسط شهید  |